رضا قليخان هدايت

112

مجمع الفصحاء ( فارسي )

481 مصاحب نائينى اصلش از قصبهء نائين و در اصفهان مىزيسته در بعضى علوم خاصه علم رمّالى متبحّر بوده طبعش به مطايبه رغبتى كامل داشته ؛ بان آنكه زياده از هفتاد عمر داشته به هزليات مىپرداخته به مضمون الهزل فى الكلام كالملح فى الطعام . اين مطايبه ازو نگاشته مىشود : فى المطايبه به كوچه‌اى گذرم بود چون نسيم سحر * فتاد در ره من عكس ماهى از منظر ز اضطراب سراسيمه هر طرف ديدم * چو آفتاب نمودار شد يكى دختر به گوشه‌اى بنشستم دو چشم خون پالا * گهى ستون ز نخ دست و گه به زانو سر به پير زالى از اين قصه ماجرا گفتم * كه دختران را گه دايه بود و گه مادر نهانش كافر كيش و عيانش طاعت دوست * بنانش سجه شمار و زبانش افسونگر روان شد از پى تاراج آن گلستان زود * چنان كه فصل خزان سوى بوستان صرصر چو هاله گشت به يك‌دم محيط خرمن ماه * چو ابر گشت به يك‌دم نقاب چهرهء خور به صد هزار فسون وعده‌اى ازو بگرفت * كه بامداد دهد كلبهء مرا زيور به شادى آن شب تا وقت صبح نغنودم * گهم به دست صراحى و گه به لب ساغر رسيد زال سحر چون كلاغ و در پى او * دوهفته ماه چو طاووس‌مست در چادر دو زلف كرده پريشان به عارض چون ماه * گشاده از سر هر مو شمامهء عنبر به خانه بردمش القصه چون گل سيراب * نشاندمش به سر بستر و ببستم در چو يك‌دو جام لبالب كشيد از پى هم * ز طرف چاك گريبان گشاد تكمهء زر چه گفت گفت كه از بوسه شو ز من قانع * خداى را ز سر كوچهء حيا مگذر قسم بخورد كه با من نكرده كس كارى * به جان مادر و روح نيا و مرگ پدر براى لذت خود عرض من به باد مده * به عيش يكدمه ناموس يك قبيله مبر و گر چه پير شدى كام دل ز پيرى جوى * تو را چه كار به ما دختران سيمين بر